گاهی غمگین گاهی شاد

خاطرات

فعلا خدافظ

سلام بچه ها من یه هفته دارم میرم مسافرت شمال تو این یه هفته اپ نمیکنم!

دلم برا همتوم تنگ میشه!

خدافظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظ!

راستی پگاه مها دوباره زنگ زد گفت این چرت و پرتا چیبود میگفتی؟حالا من نمیدونم!با من بود یا با تو!منم نمیتونستم حرف بزنم قطع کردم!

تازه خیلی شیک سر غزل داد زدم بیچاره مث موش شده بود! گوه خوری میکرد!

[ ۱۳٩۱/٥/٢٥ ] [ ٧:٠٠ ‎ب.ظ ] [ parmida ] [ نظرات () ]

راه بهشت

مردی با اسب و سگش در
جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار

درخت عظیمی، صاعقه‌ای
فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که

دیگر این دنیا را ترک
کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت.

گاهی مدت‌ها طول
می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی

ببرند.

پیاده ‌روی درازی بود،
تپه بلندی بود،آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به

شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که

به میدانی با سنگفرش
طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که

آب زلالی از آن جاری
بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان کرد و گفت: "روز

بخیر، اینجا کجاست که
اینقدر قشنگ است؟"

 

دروازه‌بان: "روز به
خیر، اینجا بهشت است."

 

- "چه خوب که به بهشت
رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."

 

دروازه ‌بان به چشمه
اشاره کرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چه

قدر دلتان می‌خواهد
بوشید."

- اسب و سگم هم
تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ
متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."

 

مرد خیلی ناامید شد،
چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب

بنوشد. از نگهبان تشکر
کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت

درازی از تپه بالا
رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه،

دروازه‌ای قدیمی بود
که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز

می‌شد. مردی در زیر
سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با

کلاهی پوشانده بود،
احتمالأ خوابیده بود.

 

مسافر گفت: " روز
بخیر!"

 

مرد با سرش جواب
داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم .
من، اسبم و سگم.

 

مرد به جایی اشاره کرد
و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است.

هرقدر که می‌خواهید
بنوشید.

 

مرد، اسب و سگ به کنار
چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست
داشتید،

می‌توانید
برگردید.

مسافر پرسید: فقط
می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان
دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

 

- آنجا بهشت نیست،
دوزخ است.

 

مسافر حیران ماند:"
باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده

نکنند! این اطلاعات
غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "

 

- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به
ما می‌کنند.

چون تمام
آنهایی
که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند،

همانجا می‌مانند…

منبع:وب شبنم عشق

[ ۱۳٩۱/٥/٢۱ ] [ ٩:٥٠ ‎ب.ظ ] [ parmida ] [ نظرات () ]

با این تصویر به فکر فرو میروید!

خیلی زیاد درگیرروزمرگی زندگی شده ایم اما اگر کمی از بالاتر به زندگی نگاه کنیم  زندگی فقط به اندازه نگاه کردن به این عکس طول میکشد.این مدت کم ارزش بغض و کینه و دشمنی با همدیگر را دارد؟سوالتعجب

بهتر نیست از این فرصت کم برای مهربانی به همدیگر استفاده کنیم؟؟فرشته

[ ۱۳٩۱/٥/۱٩ ] [ ٩:٢٥ ‎ب.ظ ] [ parmida ] [ نظرات () ]

شعر

این شعر به نظرم خیلی قشنگه ادم باهاش پر میگیره میره تو اسمونا!فرشته

چتر را باید بست

                زیر باران باید رفت

                                  فکر را

                                          خاطره را

                                                   زیر باران باید برد

                                                            با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

                                                                                      دوست را زیر باران دید

                        عشق را زیر باران باید جست

[ ۱۳٩۱/٥/۱۸ ] [ ٦:۳٤ ‎ب.ظ ] [ parmida ] [ نظرات () ]

سلنا گومز

جون من سلنا رو نگاه کن چه باحال تعجب کرده و عصبانی شده!!!هیپنوتیزم

[ ۱۳٩۱/٥/۱۸ ] [ ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ] [ parmida ] [ نظرات () ]

خوش حالم

سلام یه خبر امروز مادربزرگ و پدربزرگم از سوئد میان خیلی خوش حالم اخه تقریبا یک ماهه که رفتن اونجا پیش خاله ام اخه خالم اونجا درس میخونه البته میخوند الان درسش تموم شده داره کار میکنه ایران بیا هم نیست یک ساله ندیدمش دلم براش پر میکشه خیلی دلم براش تنگ شده ایران که بود هر هفته میومد دنبال من باهم میرفتیم بیرون هرجا که من بگم!

ولی الان نیست میترسیدم مامان بزگ و بابابزرگمم اونجا نگه داره!خداروشکر نتونست!

بیکاره ها چه طاقتی داره تو کشور غریب افسردگی نمیگیره؟

من که هیچ وقت وطن عزیزم و نمیفروشم!!!قلب

میگه اونجا همش سرده یه چیزی اونا جهنم و سرد میدونن البته تو یه کتابی خوندم جالبه ها ما جهنم و گرم و اتشین میدونیم ولی اونا سرد  اخه اونا همش تو سرما زندگی میکنن افتاب نمیبینن که واسه همین پوستاشون سفیده و تیره نمیشه!عصبانی

خب خیلی فک زدم سر شمارو هم درد اوردم!

فعلابای بای

[ ۱۳٩۱/٥/۱۸ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ] [ parmida ] [ نظرات () ]

احوال پرسی

سلام به همه ی دوستای گلم!

تابستون چیکارا میکنین؟

من که واقعا کف کردم!

والا اخه بیکاری اوج گرفته!و حوصلم بی نهایت سر میره!چون:

1-حس کلاس ندارم

2-دلم برا دوستام تنگ شده

3-دلم برا عشقم تنگ شده!

4-دوستامم پایه پارک نیستن!

دیدین چقدر من خوشبختم!؟

نظرتون چیه درباره ی اینکه داستان زندگیمو تعریف کنم؟!سوالسوال

[ ۱۳٩۱/٥/۱٧ ] [ ۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ parmida ] [ نظرات () ]

تنهایی

بیا دلتنگی هامان را اندازه کنیم.. هر که دلش تنگ تر بود برنده!! کاش این بار تو برنده شوی...!

من از همه دلتنگ ترم!!!ناراحت

[ ۱۳٩۱/٥/۱٦ ] [ ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ] [ parmida ] [ نظرات () ]

دلتنگی

عجب موجود سخت جانی ست دل !

هزار بار تنگ میشود ، میشکند ، میسوزد ، میمیرد و باز هم برایت میتپد ! .....

تقدیم به پانته ا ی گلم و همه ی دوستام که دلم براشون یه ذره شده!!!

[ ۱۳٩۱/٥/۱٦ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ] [ parmida ] [ نظرات () ]