گاهی غمگین گاهی شاد

خاطرات

خبر

سلام بچه ها!خوبین؟؟

نمیدونین چیشد که!ما قرار بود جمعه پیش یعنی 6/17 بریم  عروسی یکی از فامیلای عمه ام یه خورده دوره ولی ما همدیگرو میشناسیم!!

خلاصه با هزار تا ذوق و شوق و کلی برنامه ریزی تقریبا حاضر بودیم که شب پنجشنبه به بابام زنگ زدن چشمتون روز بعد نبینه.بابام داشت با تلفن حرف میزد که دیدم رنگش پرید بلند گفت نه!

بعد قطع کرد و رو به مامانم گفت: فهمیدی چیشد؟ مامانمم گفت: دختر عمه ات چیزی شده؟ {اخه مریض بود بیچاره} خلاصه بابامم گفت: اره فوت کرد.

منو میگیخنثی

همچین خورد تو ذوقم که نگو!وقت تمام

حالا از این بدتر بگو کجا میخواستن خاکش کنن!! زواره. میدونین کجاست زواره؟یه شهریه کنار شهر اردستان.جایه کویر مانندیه ولی خوب شهره مادر مامان بابام و بابای بابای بابام.فهمیدین؟

خلاصه ماهم فردا صبح راه افتادیم رفتیم اونجا وای اگه بدونین مادرش چیکار میکرد{مادر همون کسی که فوت شده بود}

وقتی میخواستن خاکش کنن همه جیغ و فریاد میزدن!منم گریم گرفته بود.گریه

از اون بدتر این پسر عمه ام اومده بود 2سال از من بزرگ تره ولی خیلی بچه میزنه فقط هیکلش گنده است البته خدایی خوش هیکله بدنسازی میره و منم خیلی دوس داره ولی من حالم ازش بهم میخوره نمیخوام ریختشو ببینم بهشم گفتم حالم ازت بهم میخوره ولی کو گوش شنوااااا.؟!

هی پاپیچ من میشه.منم محل سگش نمیدم بیچاره انقد ازم میترسه کافیه یه چیزی بخوام بدو بدو جورش میکنه!

بغلهمین دیگه فعلا خدافظظظظظظظظظبای بای

[ ۱۳٩۱/٦/۱٩ ] [ ٩:٢۸ ‎ب.ظ ] [ parmida ] [ نظرات () ]