گاهی غمگین گاهی شاد

خاطرات

خوش حالم

سلام یه خبر امروز مادربزرگ و پدربزرگم از سوئد میان خیلی خوش حالم اخه تقریبا یک ماهه که رفتن اونجا پیش خاله ام اخه خالم اونجا درس میخونه البته میخوند الان درسش تموم شده داره کار میکنه ایران بیا هم نیست یک ساله ندیدمش دلم براش پر میکشه خیلی دلم براش تنگ شده ایران که بود هر هفته میومد دنبال من باهم میرفتیم بیرون هرجا که من بگم!

ولی الان نیست میترسیدم مامان بزگ و بابابزرگمم اونجا نگه داره!خداروشکر نتونست!

بیکاره ها چه طاقتی داره تو کشور غریب افسردگی نمیگیره؟

من که هیچ وقت وطن عزیزم و نمیفروشم!!!قلب

میگه اونجا همش سرده یه چیزی اونا جهنم و سرد میدونن البته تو یه کتابی خوندم جالبه ها ما جهنم و گرم و اتشین میدونیم ولی اونا سرد  اخه اونا همش تو سرما زندگی میکنن افتاب نمیبینن که واسه همین پوستاشون سفیده و تیره نمیشه!عصبانی

خب خیلی فک زدم سر شمارو هم درد اوردم!

فعلابای بای

[ ۱۳٩۱/٥/۱۸ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ] [ parmida ] [ نظرات () ]